اى اشك! از چه راه تماشا گرفته اى؟

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

سلام!

مى دانى چند وقت است نديدمت؟ هيچ به فكر اين رفيقت هستى؟! مگر چقدر مى توان در فراق دوستى به عكس او دل خوش كرد؟ مگر چقدر مى توان دلى را به تبسم يارى قانع كرد؟ اين دل كه از سنگ نيست!

مگر تو راه و رسم مدارا نمى دانى؟ آن حرف و حديث ها هيچ؟! آن وعده و وعيدها هيچ؟! مدتى است نمى دانم چرا اينقدر دلم هواى تو را كرده است؟

 

مى دانم سرزنشم مى كنى! ولى به من حق بده، آخر هيچگاه اينطور بين من و تو جدايى نيفتاده بود. مدتى است عكست را گوشه ی آيينه گذاشته ام كه هر وقت خودم را مى بينم، تو را هم ببينم؛ هر چند رسم رفاقت آن است كه خود را نبينم و فقط تو را ببينم!

 

ديشب رفتم خانه ی تان. عجب جاى تو خالى است! از لحظه ی ورود حس غريبى داشتم. سايه ی غمى جانسوز بر وجودم سنگينى مى كرد. چه خانه اى! اگر تو را داشت، ديگر هيچ كم نداشت.

 

وقتى پدرت با من حرف مى زد، در صورتش چشم دوختم، حسابى پير شده بود. صورت مادرت هم چروك برداشته بود. اگر آب را از سرسبزترين زمين ها هم بگيرند، ترك برمى دارد. مگر تو چشمه ی زلال اين گلستان نبوده اى؟!

 

خدا مى داند بغضى راه گلويم را بسته بود كه مانده بودم با آن چه كنم. كاش قطره اى اشك مى شد از آتش سوزان تر؛ اما نه، بايد مى ماند و ...

 

فكر كنم خوب وقتى سراغشان رفتم. كسى را مى خواستند كه برايش درد دل كنند. غم غربت در لابلاى كلماتشان موج مى زد؛ حتى وقتى مى خنديدند، خنده ی شان از ته دل نبود؛ آميخته بود با غمى جانكاه!

 

آنها از دهان هم حرف مى گرفتند و مرا بر بال خيال به سال ها پيش می بردند؛ گاهی هم سر تكان مى دادند و چشم در چشمان تو مى دوختند!

 

پدرت با عقربه هاى زمان پيش مى رفت و چون موجى كه خسى را با خود از اين سو به آن سو مى برد، مرا با خود مى برد؛ موجى كه از طوفان تو برپا شده بود.

مادرت نمى دانم چند بار فنجان چاى مرا برد و آورد. چاى سرد مى شد و من يادم مى رفت آن را بنوشم!

 

می بينی! اين پدر و مادر پير سايه به سايه دنبالت مى آيند. بخواهى يا نخواهى! چشم به جاى پاى تو دارند. نمى گويم الهى پدر شوى تا بفهمى! اما مى گويم دست از سرشان برمدار. گاهى سرى به آنها بزن. هر چند مى دانم که مى زنى.

 

حال بگذار از مكنونات قلبى خود با تو بگويم. مى دانى چقدر مرا در انتظار گذاشته اى؟ تو كه آزادى و در هواى بهشت پرواز مى كنى، سرى به اين مرغ در بند هم بزن!

 

مدتى است مى خواهم از تو سؤالى بپرسم. نمى دانم چرا هر وقت با تو سخن مى گويم، يادم مى رود! شايد جذبه ی تو مرا اينگونه واله و سرگشته كرده است!

 

راستى!

در آن سو كه تو هستى و ما از آن غافليم، نماز هم هست؟ ركوع و سجود هم هست؟ گاهى هوس مى كنى سرى به سجده بگذارى و با خداى خود راز و نياز كنى؟

مادرت می گفت:

"دوستانش برايم گفتند كه وقتى نماز جماعت تمام شد و همه رفتند، سر گذاشت به سجده و مدتى ماند. خشكش زده بود. هر چه صبر كردند، او سر از سجده برنداشت!

وقتى بلند شد، صورتش غرق اشك بود. از اشك او فرش مسجد خيس شده بود! پيرمردى جلو آمد و پرسيد: «بابا! چيزى گم كرده اى؟»

پاسخ شنيد: «نه!»

باز پرسيد: «چيزى مى خواهى که پدرت براى تو نخريده؟»

سرى تكان داد كه نه!

آخر پرسيد: «پس چرا اينجور گريه مى كنى؟»

گفت: «پدر جان! روى نياز ما به خداست، اگر من در سجده مرادم را نگيرم، پس كى بگيرم؟»

بيچاره پيرمرد، سر پيش افكنده و رفته بود."

 

هيچگاه نشد كه از تو بپرسم در آن سجده ها از خدا چه مى خواستى. آخر مگر افق ديد يك پسر سيزده ساله چقدر است؟ از بزرگى دنيا چقدر مى فهمد؟ يا آنگونه كه خود گفته بود، چه مرادى دارد؟!

 

حالا كه سال ها از آن زمان گذشته، كم كم مى فهمم كه شايد آن كارها وضويى بوده اند براى آن نماز خونين!

 

گاهى كه با هم به مسجد مى رفتيم، تو به نماز مى ايستادى و من گوشه اى مى نشستم به تماشاى تو بى آنكه خود بدانی! حتى گاهى گريه ی تو، اشك مرا هم درمى آورد.

من محو نگاه تو و اشك، گرم و بى قرار جارى! بى اعتنا به التماسى كه به او مى كردم که: اى اشك! از چه راه تماشا گرفته اى؟

 

بيا با هم از آن شعر معروف حافظ حرف بزنيم. يادت هست؟ دفتر خاطراتت را ورق بزن! برگرد به آذر 1364. در گوشه اى از اين دفتر، شعر زيباى حافظ را به خط خوش نوشته بودى؛ يادت آمد؟

 

روز مرگم نفسى وعده ی ديدار بده‏

وانگهم تا به لحد، فارغ و آزاد ببر

 

من كه خبر نداشتم! پدرت که آن را چون جان شيرين نگه داشته بود، آورد و به من نشان داد. شايد اگر خودم نديده بودم، باور نمى كردم. تو روى عبارت «فارغ و آزاد» خط كشيده بودى و با خط خود، بالاى آن نوشته بودى: «خرم و دلشاد»! حالا شعر حافظ اندكى تغيير كرده بود:

 

وانگهم تا به لحد، خرم و دلشاد ببر

 

و چه كسى مى دانست كه اين دعا دو ماه ديگر مستجاب خواهد شد؟!

 

با پدر و مادرت به حساس ترين ساعات عمر تو رسيديم!

به مادرت گفتم از آن شب وداع برايم بگوييد و در دل زمزمه كردم از آن صيدى كه از بند دام و دانه رست و بر سر كوى دلدار نشست.

آهى كشيد سوزان و جانگداز:

"آن غروب غمگين را هيچگاه از ياد نمى برم؛ 20 بهمن 64.

داشت مى رفت، گفتم: «مادر! مى روى؟» گفت: «بله!» گفتم: «ديگر نمى بينمت؟» گفت: «نه!»

خم شد و از زير قرآن گذشت. بوسيدمش.

پدرش را صدا كرد: «آقا! من رفتم. خداحافظ!»

پدر، مات و مبهوت از اين وداع جانسوز؛ وقتى به خود آمد كه او رفته بود. دويد ... اما به او نرسيد.

شب بعد خوابش را ديدم ... از خواب که پريدم درست بيست دقيقه به نيمه شب (ساعت 40/11 دقيقه 21 بهمن 64) بود. اين زمان را به خاطر بسپاريد.

نماز صبح را كه خواندم، ديگر نخوابيدم. دلم مثل سير و سركه مى جوشيد. هفت صبح راديو را روشن كردم. صداى مارش عمليات را كه شنيدم، قلبم فرو ريخت.

تمام وجودم به يكباره گر گرفت. نتوانستم روى پا بايستم. گوشه اى نشستم و زانوى غم در بغل گرفتم. ديگر گوشم به زنگ بود ... ديگر چشمم به در بود!"

 

چقدر دوست داشتم خودت بودى و خواب مادر را برايم تعبير مى كردى.

آخر پسر خوب!

تو مگر چند سال داشتى كه اينقدر يادگار از خود باقى گذاشتى؟ مگر همه ی عمر تو بيست سال و سه ماه بيشتر بود؟

پيران و كهنسالان مى روند و اينهمه حرف گفتنى باقى نمى گذارند! از اينهمه راز مگو، بيا و جوانمرد يكى را به من بگو. لحظه اى كه مادرت از خواب پريد و ساعت را نگريست، براى تو چه لحظه اى بود؟

 

من كه مى‏دانم اين لحظه، لحظه ی پر شدن پيمانه اى بود كه تو را پر پرواز داد و ما را بى تاب كرد!

دوستانت گفتند:

"ساعت ده و نيم شب به خط دشمن زديد. چيزى از عمليات نگذشته بود كه تير دشمن به شاهرگ تو اصابت كرد."

آيا هنگامى كه عقربه ها ساعت 40/11 دقيقه شب را نشان مى دادند، تو مسافر ديار نور شدى؟

 

پدرت می گفت:

"او همان شب شهيد شد؛ درساحل پر هياهوى اروند!

تا او را به اهواز منتقل كردند، دو سه روزى طول كشيد تا اينکه روز جمعه بعد از نماز به سمت بهشت شهداى اهواز تشييع شد.

 

من هنگام دفن، بالاى قبر ايستاده بودم و چهره ی او را از لابلاى جمعيت ديدم. همان وقتى كه صورتش را روى خاك گذاشتند، روشنايى و نورانيت همچنان در چهره اش ديده مى شد. داشتم زير لب با او حرف مى زدم:

«پسرم!

حالا هم هيچ نمى گويى؟ باز گردنت را كج كرده اى؟ ما را مى گذارى و مى روى؟»

در همين فكرها بودم كه ناگهان صداى فرياد برادرم مرا به خود آورد.

جسد تكان خورد ...

همه ی ما نظاره مى كرديم؛ شايد ده ثانيه طول نكشيد. او خنديد. لب ها كاملا از هم باز شد و هفت دندان او به وضوح نمايان شد! "

 

ديدی چه آتشی به جان ها زدی؟!

با آن خنده ی دندان نما!

اين تعبير، تو را ياد كه مى اندازد؟

مرا ياد ابوالفضل العباس (ع)!

او ابوالفضل رشيد على بود و تو ابوالفضل رشيد اين طايفه!

او يك خنده ی دندان نما كرد و تو نيز يكى!

او هنگامى كه مشك به دندان گرفته بود و تو هنگامى كه در آغوش خاك خفتى.

 

من مانده ام كه تو چه كردى كه خدا اينگونه سخنت را شنيد و دعايت را مستجاب كرد!

تو چه ديدى كه با لب خندان رفتى؟

آن چه جذبه اى بود كه ديگر بار، روح را به جسم تو بازگرداند؟

 

همه چيز را بايد از همان روز مى فهميدم. همان روزى كه عبارت «فارغ و آزاد» را از شعر حافظ خط زدى و ...

 

قاب هاى زيبايى كه تصاوير تو را چون نگينى در بر گرفته اند، از مقابل ديدگانم مى گذرد. اين عكس ها از آيينه، شفاف تر است! اينها تصاوير تو نيست؛ خود تويى كه به ما لبخند مى زنى! به ما كه روزى در كنار تو بوديم و امروز، فاصله از فرسنگ ها گذشته است!

 

***

اصل ماجرا واقعى است؛ با سپاس از آقای حسين سروقامت.

 

/ 0 نظر / 4 بازدید