شعله ی مهر




تمام شب های ابری و خاموش
شعله ای از مهرت را
به یاد آن شب تاریک و بی فانوس
در کلبه ی دل افروخته ام
و شمع هایم را
به اشک ریزان خاطره ی تنهایی یلدای اندوه
فراخوانده ام
نشانی خانه ات را
با بغضی که زیر باران، خیس خیس شده است
به هزار لهجه
از شب بوها پرسیده ام
و با نفس باد
همراه یاس های نیلی
مویه کنان
مرثیه ی رنج هایت را سروده ام

تو را به لحظه ای که بال در بال فرشتگان
در کبریایی ترین زاویه ی عرش
به پرواز درآمدی
ابری از آسمان کوی دوست برایم بیاور
تا باران نور
بر قنوت تشنه ام ببارد
و بوی آسمان را
در عطر تسبیح خاکی ات بیابم
باشد که به نگاهت
راهی
به دشت شقایق های پرپر گشوده شود
تا با گلبرگ های سوخته
برای بی نشانی ات ببارم
و در سایه سار مهربانی ات
برای آبی ترین پرواز
بال بگشایم...

/ 2 نظر / 19 بازدید
باران

به به! سلاله جان! خوشحالم که با یه متن زیبا دوباره می بینمت [لبخند][لبخند] [ماچ] [گل]

من

چرا ز پیك سپیده خبر نمیآید؟ چه رفته است كه شب را سحر نمیآید به پیشواز، همه منتظر، چراغ به دست سوار صبح چرا از سفر نمیآید به انتظار سپیده، سپید شد دیده ز پشت قلّهٔ شب، صبح در نمیآید امیدوار نشستیم در گریوهٔ صبر به انتظار، ولی منتظر نمیآید چگونه از سر كوچه به خانه برگردم بدین گمان كه سواری دگر نمیآید امید ماست كه پایش همیشه میلنگد سوار وادی خورشید ورنه میآید