نجوای باران

 

15ciwkj.jpg


کعبه در میان است و همه دارند دور بت ها می گردند اما سه نفر جدا از جمع ایستاده اند، خم می شوند، راست می شوند، به خاک می افتند. همه برمی گردند و دورشان دایره می زنند، حیرت، بعد خنده، از فرط خنده به زانو می افتند، دست روی دل ها... سه نفر باز خم می شوند.

دهان به دهان می چرخد: «محمد است» و فقط دو نفر پشت سرش: یک زن و یک کودک. حقیرترین آدم ها در جامعه ی جاهلی: زنی و کودکی! تنها گروندگان به او!

آهسته به گوش می رسد: «مجنون!» زمزمه می شود، می پیچد و تکرار می شود...


در سجده است، از پشت سر نزدیک می شوند، شکنبه و سرگین شتری ناگهان فرو می ریزد، سر از سجده برمی دارد، ایستاده اند و می خندند. هیچکس نیست، حتی برای دلسوزی...


باز هم راه افتاد، مثل هر سال. مثل همه ی نه سال پیش. هر سال همین موقع این راه را رفته بود. به خیمه های حاجیان رسید: «... این آیین من است، کسی بینتان نیست که بخواهد مرا یاری کند؟»

حتی سکوت نکردند تا بشنوند، حتی رو برنگرداندند.

ده سال بود که می آمد، ده سال بود که همین ها را می گفت و منتظر می ایستاد. امسال هم ایستاده بود و منتظر تا شاید کسی...

پیرمردی نگاهش کرد و دل سوزاند: «پسرم! خویشاوندان و نزدیکانت که تو را بهتر می شناسند، وقتی آنها دعوتت را نمی پذیرند، از تو پیروی نمی کنند...» و ابولهب بود که در سایه ی دیوار می خندید و ابولهب بود که پیش از او رسیده بود و داستان برادرزاده ی ساحر...

قدم های بلند و غمگین پیامبری که در سکوت دور می شود؛ باز خواهد آمد، سال دیگر، همین موقع. کاش می شد روی این پاها افتاد.


زجر می کشند، سنگ های گران بر سینه، زنجیرها، شلاق ها، آفتاب، تشنگی... و بعد آن دره! انزوای شعب، شیون کودکان گرسنه، رنج پیرمردان خسته...

اگر می شد روح خون چکانش را عریان کند، می دیدند که زخمی و مجروح است، به تعداد هر شلاق و به اندازه ی هر زنجیر. وزن تمام سنگ ها روی سینه اش بود...


اینهمه سال رنج، زجر! اما بی نفرین! عذاب این قوم پشت زمزمه ی یک دعا محبوس مانده است و برنمی آید. آن دعا که باید، برنمی آید.

عتاب! آن عجیب ترین عتاب که خدا بر هیچ پیامبری نکرد. در هیچ کتاب آسمانی نیامده است: «غم ایمان این مردم، نزدیک است تو را بکشد... ما این آیات را فرو نفرستادیم که تو اینهمه خود را در رنج بیفکنی.»


تنها زیر سایه ی تاکی نشسته است، خون از پاهایش روی خاک می ریزد، کبودی ضربه ی سنگی، ورمی روی پیشانی، خاکروبه ها لای موهایش، خنده ها و ناسزاها در گوش، صدای درها که یکی یکی بسته می شدند، هلهله ی شادمان کودکان که کمان های تازه شان را امتحان می کردند... طائف، سرزمین غربت او شده بود. هیچ نشنیدند، حتی یک آیه، هیچکس، حتی کودکی!

چه باید بکند؟ به مکه بازگردد؟ ابوطالب نیست، خدیجه نیست و شمشیرها به وسوسه ی خون محمدی دچار.

بماند؟ کجا؟ زیر سایه ی نگاه هایی که از دور هم دارند به او می خندند؟

دست هایش بلند می شود، فرشتگان صف می بندند، نفس آسمان حبس می شود، طوفان، تب دار در گرفتن، دریا منتظر طغیان، کوه ها آماده ی فروپاشی...

زمین گوش تیز می کند و دعا، باز هم نفرین نیست! دعا، اولین شکایت اوست، نه از مردم! از بی رمقی زانوانش، از اینکه دیگر در او توان برخاستن، خانه ها را یکی یکی زدن و آیه خواندن نیست...


***
با سپاس از خانم فاطمه شهیدی.  

/ 0 نظر / 6 بازدید