عطر عشق

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

                          

 

دف می زدند. نوای هلهله می آمد. آواز هماهنگ زنان. رسيده بودم کنار خانه ی گلی؛ پشت داده بودم به ديوار داغی که هرمش داشت ذره ذره ی بغض منجمدم را آب می کرد.

 

تو هم کنارم ايستاده ای. پشت همان ديوار.

گفتم: «عروسيه!»

گفتی: «جانم فدای داماد بی زره!»

 

با تعجب نگاهت کردم و تازه يادم افتاد که پيامبر پرسيده بود: «چه داری مهر دخترم کنی؟»

و او سر پايين انداخته بود: «فقط شمشير و شتر آب کشی و زره ام!»

و جواب شنيده بود: «شمشيرت برای جنگ لازم است، شترت برای آب آوردن، می ماند زره!»

 

گفتی: «عشق که هست، مرد زره می خواهد چه کار؟»

يادم آمد که او زره را به کفی عطر عشق فروخته بود.

 

با بغض گفتی: «داماد بی زره، عروس کاسه های گلی!»

يک آن دست های پيامبر را ديدم که بالا رفتند: «خدايا! برکت ده قومی را که بيشتر ظرف هايش گلين است.»

 

زنان شعر می خواندند:

« ای همقدمان من!

او را همراهی کنيد

بزرگواری را که دختر رسول بلند مرتبه است... »

 

از شوق می لرزيدی. گفتی: «همين حالا در بزنيم.»

گفتم: «وسط عروسی؟!»

گفتی: «ديگر طاقت ندارم! هر شب هزار تصميم، هر صبح همان می شوم که بودم!»

 

رفتی توی کوچه و من هم دنبالت ... اما ...

اما کسی را ديديم که قبل از ما به در رسيده بود! در زده بود و منتظر بود. ديديمش که چيزی از لای در گفت.

 

همهمه ی زن ها بلند شد:

«خانم! اين يادگاری بود!

اين را برای شب عروسی تان ...

لباس ديگر که نداريد. همان پيراهن قبلی؟ مگر می شود؟

بگذاريد برويم دنبالش خانم! بگذاريد ... »

 

من و تو فقط می ديديم. اما طاقت نداشتيم بعد از آن لحظه را ببينيم و مثل تکه سنگ های سردی، روی خاک افتاديم ...

 

روز ديگر آمديم. اين بار کوچه خلوت بود. صدايی نمی آمد. آهسته ديوار را دور زديم تا خود را به در برسانيم. آرام در زديم و عقب رفتيم ... در باز شد.

 

من می خواستم بگويم: «گرسنه ام!» تو می خواستی بگويی: «برهنه ام!» اما فقط گريستيم ...

 

درگاهی خيس شد. در نيمه باز بود. تاول های راه طولانی روی پاهايمان ترکيده بود و زخم ها سر باز کرده بود. خون و چرک و خاک راه دراز، روی درگاهی ريخت. چه جايی را آلوده کرده بوديم ... از شرم عقب رفتيم ...

 

تو آمدی بگويی: «هيچ دری نمانده که نزده باشيم» اما نتوانستی ...

من از پشت پرده ای که همراه نسيم تکان می خورد، دور می شدم اما زانوهايم از گرسنگی و خستگی می لرزيد ...

 

در نيمه باز بود و درگاهی خيس. ما هر دو خيره مانده بوديم که ناگهان رشته ای جواهر از لای پرده بيرون آمد و در هوا تاب خورد! چيزی برای آويختن به گردن! يک سرش دست او بود، فقط مانده بود که ما سر ديگر را بگيريم ...

 

سال هاست که در نيمه باز است و درگاهی خيس! رشته ی آويز از لای پرده بيرون آمده و در هوا تاب می خورد. سرش دست اوست، فقط مانده ما دست پيش ببريم تا سر ديگر ... ما هنوز آنجا هستيم؛ سال هاست!

 

***

با سپاس از خانم فاطمه شهيدی و طلب پوزش از ايشان به دليل خلاصه کردن متن.

 

/ 36 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه منتظر یه چشم به راه

امروز می خوام یه فرا خوان عمومی بدم . می خوام بگم که هرکی هر آرزویی داری ، مادی یا معنوی، فرقی نمی کنه می تونه توی این وبلاگ قرار بده امیدوارم با توجه به این که این وب متعلق به آقا امام عصر(عج) است این آقا با گوشه چشمی آرزوهای ما رو براورده کنن. لطف کن این پست رو برای تمامی دوستانی که دوستشون داری بفرست تا اونا هم به آرزوهای قشنگ خودشون برسن

آذر

آمدم متنت آپ نشده حیفم آمد که بی سلامی ترک گویم این صفحه را مثل همیشه بهترین ها را برای بهترین هایم ارزومندم آذر .م

منتظر

سلام اگه تکراری بود معذرت میخوام فقط جهت یادآوری وبلاگ منتظران مهدی 0عج) لامرد بروز شد با شعار مرگ بر آمريکا، کوکاکولا بنوشيم!؟! منتظر حضورتون هستم یا زهرا

زهرا

سلام به شما دوست عزیز/ضمن تبریک حلول ماه رجب ومیلاد امام محمد باقر(ع) وبلاگم را آپ کردم خوشحال می شوم نظرتون را بدونم/موفق باشید از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند. فرمود: رنج از دلبستگي‌هاي دنيايي جدا و به من نزديك‌ترت مي‌كند.

ترنم انديشه

با شميم خوش و با عطر عشق؛ مستانه؛ از ميان درهای نيمه باز بگذريم... درگاه خيس بوی عطر دوست می دهد!

پرگل

سلام بی نهايت قشنگ بود ببخش که دير اومدم.شرمنده اپم بيای خوشحال ميشم منتظرم

خلود

وبلاگ بسيار زيبا با مطالب خوبی داريد... موفق باشيد.... . هیچ وقت به سر زمین خوشبختی رفتی٬ اون جا که همه شادن٬ اون جا که همه جوک می گن و آوازهای شادی می خونن٬ و همه چیز خوب و با حاله؟ تو سر زمین خوشبختی کسی غمی نداره اون جا پر از خنده و لبخنده. من تو سر زمین خوشبختی بودم چه قدر خسته کننده بود

یه منتظر یه چشم به راه

دوست عزیز امروز از طرف وب مولای عشق دعوت نامه ای برای تو می فرستم تا در آنجا تمام احساس خود را در مورد بچه های لبنانی بنویسی همچنین نظرت رو درباره جنایات اسرائیل و سکوت جوامع بین المللی

غزال

سلاله ی عزيزم سلام ... کاری نميشه کرد جز دعا !

عبد عاصی

.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.بسم رب المهدی :.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. سلام بر مهدی فاطمه و شما دوست منتظر از بابت تاخیر طولانی بسیار شرمندم. در جوار علی بن موسی الرضا دعای شما دوستان وبلاگ نویس بودم و جای همتون در حرم رضوی خالی بود. فرارسیدن ماه رجب، ماه اشتی با خدا بر همه شما رجبیون تهنیت باد. رجبی باشید و منتظر راستین با ارزوی پیروزی لبنان و حزب الله با ارزوی تحقیق هر چه زودتر وعده های الهی به امید ظهور....... التماس دعا اللهم عجل لولیک الفرج