شمیم عشق




ایستاده ای
بر پرنیان سبز بهشت
و غبار زمان
در آبی آبشار مهربانی ات
محو می شود

دستانت
ساقه های عاطفه است که هستی را
گرم
در بر می گیرد
و من سبز می شوم
به گاه بارقه های نگاه شیرینت

روشنای آغوشت
پر از گل ستاره است
لبخندت
سپیده دمی ست که پایان ندارد
و بهار
با تنفس تو
آغاز می شود

در باغ روشن نگاهت
گلی روییده است عطرانگیز
آسمان بارانی چشمانم را باور کن
تا شمیم عشق
جانم را بنوازد
و نجوای پاک آب
در ترنم سبز احساسم
جاری باشد

لطافت گلبرگ
زلال قطره ی شبنم
و کران ناپیدایی از رنگین کمان
در صبحی روشن
به سخاوت دستان مهرت نمی رسد
آنجا که نقطه ی آغاز پرواز ترد من بر بال نقره ای سحر است...

/ 5 نظر / 21 بازدید
ساحل تنها

سلام دوست عزیز مرسی از تبریکت و مرسی از دعای خوبت. شعر زیبایی نوشته ای. منم به روزم.خوشحال میشم دوباره بهم سر بزنی. موفق باشی.

باران

[لبخند] [ماچ] [گل]

اردشیر

سلام دوست پارسالی ! موفق باشین [گل]

ونداد

سلام... یه دوست قدیمی بعد از مدتها مهمونتون شد...! ژاینده باشید...

من

عمريست كه از حضور او جا مانديم در غربت سرد خويش تنها مانديم او منتظر است تا كه ما برگرديم ماييم كه در غيبت كبري مانديم اين شعري كه نوشتي خيلي خيلي قشنگه شاعرش كيه؟