حقيقت در اينجاست؛ در دستان آفتاب اين خانه!

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

                    سلام بر آفتاب مهربانی!

 

در رستوران هتل با او آشنا شدند؛ پزشكی دانا و متين بود و زبان انگليسى را خيلی خوب به لهجه ی خودشان حرف مى زد. وقتى سؤال آنها را شنيد، كمى فكر كرد و بعد جواب داد: امام يعنى يك انسان كامل؛ انسانى كه از همه ی ما به خدا نزديك تر است و هيچ گناه و خطايى ندارد!

 

مرد مسافر پرسيد: قرآن چيست؟

او مهربانانه گفت: ما مسلمان هستيم و قرآن كتاب آسمانى همه ی مسلمانان است؛ كتاب دستورهاى خدا براى بشريت؛ مثل انجيل كه كتاب آسمانى و مقدس همه ی مسيحيان است.

مرد گفت: سخنى برجسته از قرآن را برايم بخوان.

او بی درنگ چنين خواند: «يسبح لله ما فی السموات و ما فی الأرض ...»؛ همه چيز در جهان، مشغول ذكر و تسبيح خداوند است.

مرد و همسرش به فکر فرو رفتند؛ درختان، كوه ها، سنگ ها، دره ها، درياها و همه چيز؟! آخر چگونه؟!

 

***

آنها قدم می زدند و نسيم سبكى گونه هايشان را نوازش می کرد تا اينکه خود را مقابل در بزرگى ديدند؛ درى بزرگ و چوبى با نوشته هايى به خط عربى و فارسى كه به شكل زيبايى در هم گره خورده بود؛ ايستادند و به نوشته ها خيره شدند و سپس نگاهشان به طرف صحن كشيده شد؛ خواستند وارد شوند، اما دربان سد راه شد!

 

مرد آمد چيزى بپرسد؛ اما فارسى نمى دانست. با اشاره ی دست، گنبد را نشان داد و به دربان فهماند كه مى خواهند به ديدن آنجا بروند. دربان دستش را به علامت «نه» تكان داد و بلند گفت: فقط مسلمان، مسلمان!

 

دلشان فرو ريخت؛ رفتن به حرم براى غير مسلمانان ممنوع بود. آنها اصرار كردند تا وارد حياط شوند، اما دربان مانع شد و به ناچار بازگشتند ...

 

زن با ناراحتى گفت: اشتباه كرديم؛ اينجا، جاى ما نيست.

مرد گفت: عجله نكن؛ بايد صبور باشيم. كار ما تمام نشده است.

 

محوطه ی بيرون حرم، نشاط انگيز بود و مردم زيادى به آرامى در رفت و آمد بودند. زن آنها را نشان داد و گفت: يعنى ما با آنها فرق داريم، اينهمه راه به ايران آمديم كه چه؟ اين همه خرج و وقت و خستگى! تو هنوز هم اميدوارى؟!

 

مرد به گنبد طلايی خيره شد؛ سرش گيج رفت و دانه هاى درشت عرق خيلى زود پهناى پيشانى اش را پوشاند. زن، نگران نگاهش كرد و پرسيد: چه شده؟ حالت خوب است؟

 

مرد برگشت و به راه افتاد، زن دنبالش دويد، مرد دست او را گرفت و آهسته گفت: خيلى عجيب است! دربان، مانعى بين ما و صاحب آن خانه است. من مى دانم كه در آنجا يك راز بزرگ است؛ يك راز كشف نشده!

 

زن هول كرد. پلك هايش چند بار تكان خورد و از لابلاى چند ساختمان بلند، خيره خيره به گنبد نگريست. حسى تازه به رگ هايش دويد؛ مثل جانى دوباره! آن راز بزرگ چه بود؟ غرق در خيال شد.

 

مرد كنار جوى آب نشست. ماشين ها به سرعت رد می شدند و آدم ها بى خيال و عجول، در حركت بودند. او اضطراب داشت؛ گويا مى خواست تب كند. مهره هاى پشتش تير مى كشيد و شانه هايش بى حس شده بود. با خود انديشيد: چه رازى در پس آن بارگاه طلايى نهفته است؟ آخر چه حرف ناگفته اى مانده كه ما در اين چند سال كشفش نكرده ايم؟!

 

در آنجا كيست؟ يك دروغ بزرگ يا يك حقيقت ناب؟ چرا دربان راهمان نداد تا بارگاهش را از نزديك ببينيم؟ ما كه اينهمه راه را برای ديدن او آمديم؛ اكنون با اين حال به چه كسى پناه ببريم؛ آن هم در اين كشور غريب!

 

مرد انگشت به جدول كنار خيابان كشيد؛ دستش مى لرزيد. دوباره سر و صورتش بناى عرق ريختن كرد و چشم هايش پر از اشك شد. چند بار زير لب تكرار كرد: ما در اينجا غريبيم! آرام آرام گريست و به آسمان چشم دوخت: خدا كه هست؛ او با ماست؛ اما حقيقت كجاست؟ پس اگر خدا هست، نه ... تنها نيستيم!

 

با خودش گفت: اگر آن پزشك راست می گفت، اگر صاحب آن بارگاه، بزرگ است و روحش به كمك انسان ها مى شتابد، پس چرا به کمک ما نمى آيد؟! باز به فکر فرو رفت و آرام اشک ريخت.

 

آنها اندکی بعد برخاستند و دوباره به طرف حرم به راه افتادند ...

 

اين بار دربان چيزی نگفت و آنها به راحتی وارد حياط شدند! مرد با كنجكاوى برگشت و به دربان خيره شد. برايش شگفت انگيز بود! دربان مهربانانه نگاهشان مى كرد!

 

هر دو بى آن كه به درها، نوشته ها، كبوتران حرم و ... بنگرند، مستقيم به سوی درى كه به سمت ضريح باز مى شد، رفتند و ايستادند. دور ضريح شلوغ بود و صداى صلوات، دلنواز آسمان مى شد. آنها همانجا ايستادند و چشم هايشان پر از اشك‏ شد.

 

مرد انديشيد: اين خانه چقدر مهربان است! و زن فكر كرد: با همه ی آن خانه هايى كه رفتيم، فرق می کند!

 

هر دو پا به راهروی كوچكی گذاشتند. مردم مشغول زيارت بودند. زن آهسته گفت: چه حس و حالى دارند، چه شورى! و مرد فكر كرد: عشقى غير قابل توصيف است!

 

اما هر دو ديدند كه دورشان خالى است و موج جمعيت به سمت آنها نمى آيد. نزديك ضريح كه رسيدند، مرد چند قدم جلو رفت. زن از كنار يكى از ستون هاى آينه كارى شده، گريه كنان نگاهش مى كرد. مرد با حالتى عجيب به ضريح رسيد و از پشت يكى از پنجره هاى كوچك فلزى به درون آن نگاه کرد. همه ی بدنش لرزيد و دلش به شور و هيجان افتاد. برگشت و به مردم اطرافش خيره شد؛ هيچ كس به او توجه نداشت؛ دوباره نگاه كرد؛ ناخودآگاه سلام كرد و احترام گذاشت. او بغض كرده و گرفته، فقط يك جمله يادش آمد و گفت: شنيده ام كه همه ی موجودات پيرامون ما تسبيح خدا مى گويند؛ چگونه؟!

 

مرد بى اختيار برگشت. حسى در درونش فرمان داد كه حركت كن. راه افتاد. به همسرش رسيد. هر دو به حياط رفتند. مرد دگرگون شد. چشم هاى ملتهبش در همه جاى حرم چرخ خورد. روى گنبد، گلدسته ها، كاشى ها، حوض ها، سنگ ها، رواق ها ... همه جا!

 

با عجله از صحن بيرون آمد. به درختان اطرافش خيره شد ... همه دارند تسبيح مى گويند. خوب گوش كن. خداى من! همه دارند خدا را صدا مى زنند حتى اين درخت ها!

 

حالا زن هم مى شنيد. هر دو گريه می کردند و بى اختيار چشم مى گرداندند. گويا بال در آورده بودند و در لابلاى صداها پرواز مى كردند. مرد از هوش رفت و زن فرياد بلندى كشيد ...

 

مرد که به هوش آمد، خود را در يكى از حجره ها ديد؛ همسرش هنوز مى گريست. مرد خوشحال بود؛ گويا سنگينى دلش فرو ريخته بود. خادمان جلو رفتند و يكى از آنها به او شربت داد. خادم ديگری كه زبان انگليسى بلد بود، به او كاغذ و قلم داد و با مهربانى گفت: اتفاقى كه در حرم امام رضا (ع) برايت افتاد، بنويس تا آن را به يادگار نگه داريم!

 

مرد با خوشحالى شروع به نوشتن كرد:

 

من جوانى آمريكايى هستم. سال ها پيش در زمانی که دانشجو بودم، در خود خلأ بزرگى حس مى‏كردم و به دنبال حقيقت می گشتم. در همان حال، تصميم به ازدواج گرفتم؛ فكر مى كردم با ازدواجم اين خلأ پر مى شود، اما نشد و فهميدم همسرم نيز مثل من است و همين حال را دارد؛ برای همين هر دو تصميم به خواندن كتاب هاى معنوى و ارتباط با كليسا گرفتيم، ولی عطش مان رفع نشد.

 

در دانشگاه شنيده بوديم كه در كشورهاى شرقى مذاهب مختلفى وجود دارد، پس عزم سفر كرديم و ابتدا به چين رفتيم و از طريق سفارت كشورمان با يك روحانى چينى آشنا شديم. به كمك او مدتى به رياضت و سختى مشغول شديم؛ اما فايده اى نداشت.

 

از چين به تبت رفتيم و در يكى از معابد هيماليا به رياضت و عبادت پرداختيم؛ چهل شب روى تختى كه بر آن ميخ هاى تيز بود، خوابيديم تا دلمان را از همه ی گناهان و تيرگى ها بشوييم و به حقيقت برسيم؛ اما بيهوده بود.

 

از آنجا به هندوستان رفتيم و با مرتاضان بسياری مراوده كرديم؛ اما چه سود؟! نااميدانه قصد اروپا داشتيم كه گفتيم سر راهمان، از افغانستان به ايران بياييم؛ شخصی شهر مشهد را به ما معرفى كرد و در اينجا مردى كه زبانمان را بلد بود، راهنمايمان شد و دانستيم که اينجا شهر شيعيان است و در اين خانه، مردى بزرگ به اسم امام رضا (ع) مدفون شده است.

 

ما را در حرمش راه ندادند؛ اما او ما را به خانه اش دعوت كرد و به سؤال ما پاسخ داد؛ او حقيقت را در چشم‏ دل ما ريخت و ما اكنون به حقيقت گمشده ی مان رسيده ايم. او حقيقت را به ما نشان داد. آفتاب در اينجاست؛ بر بلنداى همين خاك! حقيقت در اينجاست؛ در دستان آفتاب اين خانه!

 

***

اصل ماجرا واقعی است؛ با سپاس از مرکز اسناد آستان قدس رضوی.

 

/ 9 نظر / 9 بازدید
♪ محسن داداشي - - -!

بسيار بسيار بسيار بسيار و هزاران بسيار زيبای ديگر بايد بنويسم .. آنقدر که اشکم را در آوردی عزيز... ان شا الله که زائر کويش باشی و دست خالی برنگردی عزيز... دم هايت گرم و وجودت پايدار و قدمهايت استوار راه حق ان شا الله ... يا علی مدد موفق و مويد

نوای دل

ای امام رضا! ای آفتاب درخشان حقیقت! نوری از آن انوارت هم ما را عنایتی بس بزرگ است

يه چشم به راه

با سلام و آرزوی موفقيت و سربلندی برای شما دوست عزيز و خانواده محترمتان...من هم اين ايام را به ساحت مقدس ولی عصر (عج) و تمامی شيفتگان حضرتش خصوصا شما دوست عزيز و گرامی تسلیت عرض میکنم...باز هم جمعه و انتظار فرا رسيد همه با هم از خدای متعال با خلوص نيت بخواهيم فرج مولايمان را برساند و اين حاجت بزرگ شيعه روا شود انشا الله....شب هجران خدايا كي سرآيد؟ به چشم ما جمال دلبر آيد؟ تو خود داني كه در هجر غم او... به جان ما هميشه آذر آيد... نهان در پردة غيب است تا چند؟ دوباره كي به سرها سرور آيد؟ شده دنياي ما تاريك از جرم... براي روشني كي انور آيد؟ گرفته هستي ما را، غم هجر... چه گردد گر غم هجرش سرآيد؟ شدم پير ره وصل جمالش... نشايد روز عمرم ديگر آيد... نشسته شام هجران در ره صبح... به اميدي كه خورشيدش برآيد...موفق و سربلند باشید...التماس دعا...اللهم عجل لولیک الفرج...حق نگهدارتون...منتظر حضور سبزتون هستم

مهسا

سلام سلاله جان ، بار سفر را باید ببندم ، برایم دعا کن ! آری آفتاب در شهر منست و من خوابم . خواهشی از تو دارم به من بگو چطور آرشیو وبلاگمو بسازم ؟

مسعود

سلام، روزهای یتیمی فاطمه و پیروزی نفاق تسلیت باد.

نسيم حيات

هو الحق سلام سال نو مبارك امیدوارم سال خوبی داشته باشید . و امیدوارم همه ما بتونیم در سال پیامبر اعظم ( صل الله علیه و اله ) رفتارمان را به ان بزرگوار نزدیک کنیم . التماس دعا

نرگس

السلام عليک يا شمس الشموس و يا انيس النفوس...دلم برای گنبد طلا و سقاخونه و صدای نقاره خونه پرمی زنه ...یاحق

امید ساحل نشین

سلام سلاله..ماجرای بسيار قشنگی رو به شيوايی تمام توی وبلاگت نقل کرده بودی..واقعا خواندنی بود..خوشحال شدم از ديدار وبلاگت..اگر خواستی سری به من بزن..خوشحال ميشم..موفق باشی.اميد.ساحل.بای